تبلیغات
درد و دل هام

نوشته ها  اغلب  ادامه دارن
خوشحال میشم  حوصله داشتین همه رو بخونین



تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد 1394 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | .
سلام.
روزای سرد پاییزیتون بخیر
روزهای من همونجوری داره میگذره!!!
با دندون روی جگر گذاشتن!!!
یعنی باحال ترین خوابی که دیدم دیشب بود که من که از جگر بدم میاد خودم یه تیکه درشت را آبدار کباب کردم توی خواب و  با یه حرص هیستیریک میجویدم!!!
بابا هفته پیش سیاتیکش عود کرد
4روز درد کشید و نالید و شب چهارم با یه بهانه ترکید و هرچی دلش خواست بارم کرد
من سکوت کردم از هیچکس دفاع نکردم حتی از خودم هم چندان دفاعی نکردم!
سکوت کردم تا خوووووب تخلیه بشه
فردا صبحش حالش خوب بود!!
دائم تغییر برنامه دارم  تا شرایط روی اعصاب خونواده و خودم نباشه
تا جایی که بتونم باهاش شوخی میکنم از اون شب و دندونه که روی جگر میره!
دائم دعوت به تحمل میکنم  خودم و همسرجان را
ولی دلم براش میسوزه که آخرین روزایی که توی خونه اش دارم زندگی میکنم به کامم تلخ میکنه
پدر من آدم بدبختیه........
من رو بی دفاع در برابر خودش و همسرجان میذاره
من رو داره میفرسته به غربت با کوله باری از دلخوری و خون به جگری
چطور میتونه با تنها دخترش اینجوری رفتار کنه و فکرای مسموم داشته باشه براش....
همسر من از الماس هم که باشه من با این شرایط در برابرش حسابی زبانم کوتاهه و بی دفاعم چون حامی واقعیی ندارم
البته همه امید اینه که احتیاجی هم به حامی معنوی نباشه
همه امید به آرامشیه که قراره کنارش داشته باشم
برام دعا کنین
توانم لحظه به لحظه بیشتر میشه و روزها خداروشکر! سریع میگذرن و وقتم به خرید میگذره
امید که بتونم تا آخرش برم و این بیست و چند روز به خیر بگذره
برام دعا کنین ......

برچسب ها: نک و ناله،

تاریخ : یکشنبه 15 آذر 1394 | 06:40 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
این روزا فقط زور من به برگای خشک پاییزی میرسه
تو فاصله خونه تا موسسه .....
حسابی صداشون رو درمیارم!!
امروز فهمیدم که شرایط فعلیم اونقدرها  هم عجیب نیست!
همه توی شرایط من مشکلات مشابه دارن
حالا مشکلات من از جهاتی حاده اما قابل حل ......
فقط باید مثل همیشه شنونده خوبی باشم و دندونهام موقع شنیدن روی جگرم باشه!!!!
حدود 40 روز تحمل میکنم  تحمل میکنم و بعد ........


برچسب ها: نک و ناله،

تاریخ : شنبه 7 آذر 1394 | 04:08 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
آبان متفاوت امسال تمام شد....
شروع ش  ، تولدم و کلیییییییی اتفاقات و حس های متفاوت تجربه شد و تمام شد
اتمامش نفس گیر بود.......
چقدر کلنجار رفتم بابت نوشتن اتفاقات اخیر
اما ، نه  نوشتنی نیست
من و ذهنم  با همه اونها درگیریم
با حس های خوبش با تجربه های جالبش و با حس های بد و حتی شرم آورش
اینکه بابت یه چیزایی حتی آدم نمیتونه عذرخواهی هم بکنه  عجیبه!!
یه چیزایی دست خود آدم نیست اصلا . اما متاسفانه جدایی پذیر هم نیستن
نه مثل چیزی شبیه مفهوم زیبایی شخصی که بگم خب این دست خودم نبوده که باشم یا نباشم!!!
اما یه چیزایی خارج از وجود فیزیکی و غیرفیزیکی آدم هست که باز هم جزو خوده آدمه!!
و تغییر ناپذییییییییییر

(خب.......وسط نوشتن پست یه تلفن به این کوتاهی اما همراه مهر و عشق  چه حال خوشی داشت!)

دیشب بی اختیار به خدا گفتم  خدایا بس نبود؟!!!
و طبیعتاً  به نظرمیاد که بس نبوده!!
من همچنان در ورطه امتحاناتم....امتحان تحمل و صبوری بخصوص در مورد برخوردای مامان و بابا
و مشکل اینجاست که دیگه نمیشه فقط خودم تحمل کنم.......باید بابت اونها و برخورداشون به دیگرانی هم جواب پس بدم و این خیلی سخت تر از تصوراتمه.......

ماراتن کارهای فشرده شروع شده ..........

امیدوارم جنگی که شروع شده بیشتر از این من رو له نکنه!
میدونم خدا مثل همیشه کنارمه  و امام رضا(ع) که ما رو کنار هم قرار داده هوامون رو داره
دلخوش به همین دلگرمی ها و مهری که بین خودمون هست به جنگ زمستون زودرس میرم

من میتونم قوی باشم مگه نه؟  معلومه که میتونم......
فقط امیدوارم آدمهای اطرافم هم کمی رحم داشته باشن و بذارن زندگی کنم.


برچسب ها: نک و ناله، بوی زمستون سرد، محبت دوای دردها،

تاریخ : یکشنبه 1 آذر 1394 | 04:16 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
حالا و بخصوص بعده خوندن کامنتهای خصوصی و عمومی خودمم به این نتیجه رسیدم که جمله اول پست قبل واقعا جمله سنگینی بود!
بخوام یه کم توی این وقت کم امروز  توضیح بدم  باید بگم ما خیلی ساده و بی سروصدا توی محضر در جمع عزیزانمون عقد کردیم
و بعد دوسه روزی موند توی شهر تا بتونه  با توجه به محدودیتهای تموم نشدنی من گاهی همدیگه رو ببینیم و من لحظه لحظه بودنش رو ببلعم
بعد رفت و آخر هفته برگشت و ادامه بنزین سوزوندنها! برای حرف زدنهای تموم نشدنیمون ......

اون معتقده که توی همین سه چهار روز سه سال جوونتر شده! 
و
من معتقدم سی سال اعتمادبه نفس سرکوب شده ام رو داره بهم برمیگردونه .......

من کنارش خیلی آرومم ...... این بهترین چیزیه که میتونم بگم و کم چیزی نیست برای من و اون که مدتها تنهایی کشیدیم و توی اوج خستگی هامون به هم رسیدیم .......

و حالا باز از هم دوریم .......

ممنون بابت تبریکهاتون
امید که بهترین ها برای خودتون پیش بیاد و طعم آرامشی وصف ناپذیر  رو بچشین .........


برچسب ها: شفاف سازی، آراااااااامش،

تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 10:10 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام.
ما ازدواج کردیم .......... و من بیشتر از 50 ساعته نخوابیدم !!
دیگه دارم به این نتیجه میرسم که خواب زده شدم!
یعنی  از ترس این که بخوابم و بعد ببینم این روزام رویا بوده خواب به چشمم نمیاد!
و چون نمیخوام چیز پنهونیی بین مون باشه احتمالا به زودی وبلاگ رو حذف میکنم!
ولی بینی و بین الله دعا کنین امشب بتونم بخوابم!
 مریض میشم هااااااااااا !! ........


تاریخ : دوشنبه 11 آبان 1394 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
از اونجا که فرصت بسیااااااااااار کمه
اما دلم خواست این پست رو با عجله بذارم
امسال هیجان انگیزترین و پراسترس ترین تولد زندگیم رو احتمالا تجربه خواهم کرد!
حتی وقت ندارم حرص بخورم که  یاخدا یعنی من الان سی و یک ساااااااااالمهههههههه؟!
چه سی سالگیی بود واقعا هیجان انگیزترین سال زندگیم از هرجهت
هم روزای شاد هم روزای فوق العاده غمگین هم استرس های وحشتناک و هم آرامش عمیق!
یه سال شلوووووووغ و پر فراز و نشیب ......
و امروز چه اختتامیه ای داره این سال از زندگیم!!!




برچسب ها: تولدانه ام، هیجانات، تصمیمات، مهمونی، خدا اموات شما را هم در این پنجشنبه بیامرزد!،

تاریخ : پنجشنبه 7 آبان 1394 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
چندوقت پیش وقتی علامت اینستا رو روی گوشیم دیدم........
رفتم سراغش و دیدم برای یه کامنتم جوابی دارم که تا چند دقیقه من رو برد به فکر........
یه پیج شخصی بود که گاهی چیزایی که میپزه میذاره  خیلی خودمونی و هرازگاهی چیزای دیگه
من چندباری رفته بودم به پیج این خانم و هربار ساده تر از خودش یه کامنت گذاشته بودم
و اون هم هربار یه جوابی داده بود مثلا تشکر یا اگه سوال بود جواب
اما اینبار بعد از تشکر نوشته بود منتظر کامنتتون بودم بهتون عادت کردم!!
یه حس خوب و جالبی داشت!
به همه این سالها که توی محیطهای مجازی رفت و آمد دارم فکر کردم
که واقعا چقدر گاهی یه کامنت یا اظهارنظر ساده میتونه دلگرم کننده باشه
لااقل من حس اون رو درک کردم در عین تعجب
شاید چون توی دنیای واقعی کمتر به حس هام توجه درست شده
و یه جورایی اغلب تنهام
داشتم فکر میکردم محیط مجازی تقریبا هرگز برای من ضرری نداشته
شاید یه وقتی وقت گیر بود
دوستای زیاد ......اتلاف وقت برای سرزدن های مداوم بدون مدیریت درست زمان
اما درواقع از اغلب این محیط ها من درس ها گرفتم
و بیشتر از دنیای واقعی من توی دنیای مجازی بزرگ شدم!
و آسیبی هم ندیدم چون همیشه حواسم به خط قرمزهام بوده و هرجا لازم دیدم به راحتی کاری کردم که ارتباط قطع بشه
انرژی مثبت دادن به دیگران  هم راحته و هم گاهی سخت .........

برچسب ها: محیط مجازی، سادگی ها،

تاریخ : سه شنبه 5 آبان 1394 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
امروز صبح ناخودآگاهم یه خواب ملایم برام ترتیب داد!
(اینجوری میگم  چون معتقدم ناخودآگاهم برا خودش کارگردانیه برای خوابهایی که میبینم!
گاهی رسمن یه فیلمه این خوابهای من
که بدم نمیاد یکی بیاد و از اهداف شوم! ناخوداگاهم برای این فیلما و نحوه تدوین لحظاتش پرده برداره!!)
خواب مشابه هزاران خوابی بود که توی این سالها که از اتمام تحصیلات دانشگاهی بی ثمرم میگذره میبینم............
یعنی قرار بود ماشین گیر بیاریم! تا خودمون رو برسونیم تا شب نشده!!!!
اما اتفاقات خوب پیش میرفت نسبتا!
همه چی مکانیزه شده بود
ما به یه ترمینال شیک! رفتیم و یه خانوم برامون ترتیب کار رو داد فقط نیم ساعت توی اون فضا باید میموندیم و من بازم راجع به یه درس فکر میکردم که همیشه توی کابوسهام فکر میکنم از سیلاب درسها جا مونده و مجبورم برگردم و اون درس رو بخونم و......
اما با این تفاوت که فقط به دوستم همین رو گفتم! که باور میکنی من هرازگاهی خواب میبینم این درس جا مونده! بعد تازه درسه کلا یه چیز دیگه بود توی این خواب!
انگار ناخودآگاهم از این افکار صبح تا شب این روزام خسته شده خواست اول صبحی یه حالی بده و یه خواب ملایم بهم نشون بده با آرامش بیدارم کنه!!!!

ادامه در ادامه




ادامه مطلب برچسب ها: نک و نال ملایم، فک و فامیل، التهابات درونی، آبان چند ساله چندان شاد نیس برام،

تاریخ : یکشنبه 3 آبان 1394 | 10:20 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات

سلام
 این روزا به جای احساس ضعف احساس قدرت میکنم!!
انگار شرایط از حالا داره من رو قوی تر میکنه!
نصف شهر از جریان باخبرن!!!!!!!!!!!
نصف فامیل هم همینطور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بزرگان فامیل پیغام میفرستن: صنم حیفه!!! نکنین این کار رو!
اما همه اونایی که به خوبی اونا رو میشناسن تاییدشون میکنن و ما رو تشویق
نمیدونم چرا همه این چیزا برخلاف گذشته که عصبانیم میکرد من رو میخندونه!!!!!!!!!!!

انقدر فکر میکنم که مغزم دچار کمبود قند دائمیه!!!!!!!!!!!!!


برچسب ها: دردودل، فک و فامیل، سرنوشت، تصمیم،

تاریخ : دوشنبه 27 مهر 1394 | 06:40 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
خب حالا که دایی جون متاسفانه داره میره بالاخره وقتشه که ازش بگم......
دفعه اول که دیدمش  17سالم بود  اون دفعه هم شرایط خاص بود و دلیل اومدنش همه مون رو درگیر کرده بود هم من خیلی بچه بودم!!
ولی این بار واقعا از حضورش لذت بردیم
خیلی خلاصه بخوام بگم کنارش احساس انسان بودن میکنم، فراجنسیتی
درسته که نسبت خونی توی این صمیمیت بی اثر نیست
اما اون با احترامی که برای همه و همه محیط هایی که میره قائله  این بار دل همه رو برده!!!
برعکس خیلی از آدما که توی این سن ممکنه به سختی بشه تحملشون کرد  اون یه آدم مسن اما سره حال و خداروشکر سالم و خوش معاشرته
همیشه با یه سوال ساده از حال و روزم میپرسه و به راحتی میتونم باهاش حرف بزنم
خودش هم به راحتی جوابگوی سوالای ماست
البته اگه چیزی رو بدونه یا بخواد ازش حرف بزنه  یا خاطره تعریف کنه
اما اگه ندونه خودش رو مجبور نمیکنه توضیحات بی ثمر و الکی بده
تاکید میکنم این آدم با انعطاف مثال زدنی ش  کمکم کرد این روزا رو خوب بگذرونم
به قول مامان حالا که اون اینجاست حالمون جوری خوبه که نمیتونیم زیاد به چیزای بد فکر کنیم!
خوشحالم که اومد و بعده 14سال این بار واقعا دیدیمش و یه ارتباط خوب برقرار شد

ادامه در ادامه ! .......



ادامه مطلب برچسب ها: دایی جوون!، دردودل، تصمیماتم،

تاریخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 | 11:33 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلام
بچه ها  ممنون که همیشه لطف دارین
من به خدا میدونم که چقده گاهی بچه و بی جنبه میشم
میدونم گاهی  رک بگم مث عقده ای ها  میشم
میفهمم چقد بده حساس بودن تا این حدددد
میفهمم که توقع ام  از همه بالاس
(تپلی جون مرسی که تحمل کردی وسط پیشنهادات عالی ت  من فرستادمت اینجا نک و ناله من را بخونی.........خیلی حالم بد بود اون موقع)
ممنونم بچه ها که میگردین یه چیز مثلا کمی مثبت توی حال و هوام پیدا کنین(چه کارسختی!)
من هر روز خدا به خودم یادآوری میکنم که باعث سرافکندگی خونواده ام
اینجوری بهتر میشکنم و غرور به درد نخورم رو جم و جور  میکنم .........
بچه ها  ممنونم ........... فقط همین



تاریخ : شنبه 18 مهر 1394 | 10:12 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
هنوز صداش تو گوشمه
وقت رو تلف نکردم
فقط سریع  اومدم تا امروز رو اینجا بنویسم
با اشک ......




ادامه مطلب برچسب ها: دردودل، گذشته نمیگذره،

تاریخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 11:11 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
سلاااااااااام به دوستای عزیزم
روزای پاییزیتون شاااااااااد
عاقا من یه مدت گرفتار شدم
خوشحالم که تو این مدت میهن بلاگ نسخه اندرویدی مناسب گوشی رو راه انداخت
 توی محل کار بسی سرمون شلوغ شد
و بعد هم دایی بزرگه بعده 14سال اومده چند روزی ایران
و  دیگر هیچ!!

بابا هم رو اعصابه همچنان
و گاهی یهو! میاد ببینه من با لپ تاپ  چه میکنم!!!!!!!!!!!!!!!
به نظرتون چهل سالم بشه  رهام میکنه؟

من اگه مشغول تایپ باشم بیشتر حساس میشه  برا همین یه مدت کمتر از لپ تاپ  استفاده کردم
بعد هم سرم شلوغ شد
در مورد دایی جان هم مینویسم
فعلا .........

برچسب ها: گرفتاری، روزمرگی، فک و فامیل،

تاریخ : شنبه 11 مهر 1394 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
این روزا از اغلب نزدیکان می شنوم که :
خن/دوانه رو که می بینی؟
و جواب من : نع!
حتی اون روز سره اون امتحانه اون دان/شجوی آبا/دانی همکارم رو یاده جناب/خان انداخت!!
انگار شده سمبل جنوبیا!!
من هرگز نشده یه برنامه شون رو کامل ببینم
اما یه جور سرخوشی توش هس که کمی لوس به نظرم میرسه و ارتباط چندانی برقرار نمیکنم....
و درک نمیکنم چرا دقیقا همه جور آدمی  داره این برنامه رو می بینه!
شماها هم لابد همین حالا می بینین دیگه؟!!!



برچسب ها: سرخوشی همگانی!،

تاریخ : دوشنبه 30 شهریور 1394 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات
چند روز پیش تا پام رو گذاشتم تو موسسه خانم رئیس زنگ زده و به قول خودش با شرمندگی!! کلی کار برام ردیف کرده که همش باید سریع انجام میشد و میگفت اگه شد برات کمک هم میفرستم!
مونده بودم مگه چه کاریه؟
اما واقعا اونقدرها هم زیاد نبود
یعنی جزئیات داشت که چون قبلا یه چیزایی رو سیو کرده بودم به سرعت تموم شد
تماس ها برای کسب یه سری اطلاعات هم جوری انجام شد که سرعت عملم بره بالا
مثلا علاوه بر اینکه اطلاعاتی که نداشتم میگرفتم ازشون میخواستم که کدملی و سال تولدشون رو هم برام بخونن  کاری که برای اونا راحت بود اما من باید از یه نرم افزار تک تک شون رو درمیاوردم و دردسر داشت
فقط مونده بود یه تماس که چون فکر میکردم بی دردسر باشه گذاشتم آخرین تماس
که چه خوب شد این کار را کردم!!
تماس جوری انجام شد که من تا یک دقیقه مات و مبهوت بودم
و بعد خانم رئیس در حالی که داشت تلفن جواب میداد اومد
بهش گفتم که من یک دقیقه س دست از کار کشیدم....
براش تعریف کردم و اونم تا چند لحظه مبهوت بود و بعد آقای رئیس اومد و براش تعریف کردیم
.............
ادامه در ادامه!

ادامه مطلب برچسب ها: حیرت هام، روزمرگی کاری، سرخوشی، چشم!،

تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • paper | بک لینک | بک لینک فا