تبلیغات
درد و دل هام - کتابی که گفته بودم
کتاب شرق بهشت تمام شد
 تو شب بارونی تمومش کردم
در حالی که از شدت خواب آلودگی نمیدونستم چه کنم!
خوندن کتاب رو نمیتونستم متوقف کنم!!!!!
فکر میکنم بالای صد و پنجاه صفحه رو یه جا خوندم
رسمن اراده کرده بودم تمومش کنم
خوب و متفاوت تموم شد

بقیه در ادامه



و گاهی من لابلای کتاب میفهمیدم که ممکنه من هم یه کالب باشم با روحیات خاصش
با اینهمه تناقض فکری و رفتاریش و با اون دادگاه ذهنی دائمیش
که دائم فکر میکرد ممکنه مثل مادرش یه ابلیس درونی داشته باشه
ولی جالبه که تقریبا هرگز هیچ کاره بدی نکرده بود
جز شیطنتهایی که  به خاطر  تک تک شون خودش رو زجرکش! میکرد
ترس از بد شدن و بدبودن داشت  از کودکی!
و نیاز به محبت!
دلم براش سوخت  و خوشحالم که میشه گفت بعد از اون همه رنج عاقبت بخیر!!!  شد
چقدر مرگ توی این کتاب نزدیک بود! دقیقن مثل زندگی واقعی
یه وقتا از نزدیکی مرگ به تک تک شخصیت هاش دلهره میگرفتم
بخصوص مرگ  دسی
خوب تموم شد مثل زندگی همه آدما که آخرش خوب میشه
اگه نشد هنوز آخرش نشده!! 

برچسب ها: کتاب، خودمونی، دردودل،

تاریخ : یکشنبه 22 شهریور 1394 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات

  • paper | بک لینک | بک لینک فا