تبلیغات
درد و دل هام - چش نخوره ایشالا!
چند روز پیش تا پام رو گذاشتم تو موسسه خانم رئیس زنگ زده و به قول خودش با شرمندگی!! کلی کار برام ردیف کرده که همش باید سریع انجام میشد و میگفت اگه شد برات کمک هم میفرستم!
مونده بودم مگه چه کاریه؟
اما واقعا اونقدرها هم زیاد نبود
یعنی جزئیات داشت که چون قبلا یه چیزایی رو سیو کرده بودم به سرعت تموم شد
تماس ها برای کسب یه سری اطلاعات هم جوری انجام شد که سرعت عملم بره بالا
مثلا علاوه بر اینکه اطلاعاتی که نداشتم میگرفتم ازشون میخواستم که کدملی و سال تولدشون رو هم برام بخونن  کاری که برای اونا راحت بود اما من باید از یه نرم افزار تک تک شون رو درمیاوردم و دردسر داشت
فقط مونده بود یه تماس که چون فکر میکردم بی دردسر باشه گذاشتم آخرین تماس
که چه خوب شد این کار را کردم!!
تماس جوری انجام شد که من تا یک دقیقه مات و مبهوت بودم
و بعد خانم رئیس در حالی که داشت تلفن جواب میداد اومد
بهش گفتم که من یک دقیقه س دست از کار کشیدم....
براش تعریف کردم و اونم تا چند لحظه مبهوت بود و بعد آقای رئیس اومد و براش تعریف کردیم
.............
ادامه در ادامه!

موضوع این بود که یکی از کن/کوریامون قبلا اطلاعاتش رو بهمون نداده بود
اما حالا نتیجه عالی گرفته بود و دیگه خیالمون راحت بود که مشکلی برای دادن اطلاعاتش نداره
اما مادرش تلفن رو جواب داد و من من کنان گفت که خودش الان نیس اما نمیشه دختر ما رو از بنر حذف کنین؟! 
براش توضیح دادم که این یه روال هس و اگه بنر پارسال رو دیده باشن دخترا هم بودن
ندیده بود اما بالاخره اعتراف کرد مشکلشون یه چیز دیگس و ربطی به این نداره که عکس دخترشون رو نخوان بدن!
فرمودن که پدرش با اینکه عکس دخترشون رو به عنوان نمونه بزنن در سطح شهر و توی موسسه مشکل داره چون معتقده  که در این صورت :
دخترک چشم میخوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
عاقا من چند ثانیه حیرون مونده بودم
و بعد هم حیرونیم منتقل شد به خونواده رئیس!
و بعد خانم رئیس گفت تو این شرایط مجبوریم لااقل از تک تک دخترا و خونوادشون برای بنر اجازه بگیریم

(به قول خانم رئیس این ملت کاری میکنن که ما همیشه سوژه های باحال برای حیرت و خنده و البته تاسف پنهان! داشته باشیم و تنوع طلبی ما رو ارضا میکنن!!!!)
وبعد شروع تلفن های مجدد
همونطور که حدس میزدیم هیچکس مشکلی نداشت حتی مذهبی ترین ها
فقط یکی از باباها که طی عضویت دخترش برای پرداخت هزینه ها کچلمون کرده بود گفت نه نمیشه خانوم فلانی باید یه پولی بریزین به حسابمون تا رضایت بدیم
یعنی روحم را شاد کرد واقعا
خودشم داشت اونور خط از خنده میترکید!
دیگه حال و هوام عوض شد با این تماسای بامزه
که به وضوح مشخص بود ذوق هم کردن و از خداشونه و تشکر هم میکنن

..............

روز خوب و شلوغ و پرکاری بود   با هوای عااااالی
وقتی پرکارم حالم عالیه
(بخصوص با رد کردن مجدد خواستگار اخیر مذکور در پستای قبلی!!)


برچسب ها: حیرت هام، روزمرگی کاری، سرخوشی، چشم!،

تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 11:38 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات

  • paper | بک لینک | بک لینک فا