تبلیغات
درد و دل هام - غمگین چو پاییز یا شاد چون یک دختر پاییزی؟!!!
هنوز صداش تو گوشمه
وقت رو تلف نکردم
فقط سریع  اومدم تا امروز رو اینجا بنویسم
با اشک ......



حدود یه سال پیش تو یه شب پاییزی یکی از آخرین شبای پاییز .....
مامان و بابا سره یه چیزی که وااااااقعا یادم نیس چی بود بحث میکردن
اول بحث یادم نیس  اما آخرش رو احتمالا تا پایان عمرم فراموش نکنم

(میخوام با عجله بنویسم تا امروز رو زودتر بنویسم
بخصوص که باید برم مهمونی و جم و جور کردن این صورت اشک آلود  وقت گیره و کیک شکلاتی هم داره میپزه!!!!!!!!!!!!)

بابا بحث رو اینجوری تموم کرد که:
 بچه هات باعث سرافکندگیت هستن اونا تو رو به زمین زدن...

من بالا بودم اما دقیق و واضح میشنیدم
و تا چند ثانیه حقیقتاً شوکه بودم
اما بابا چند بار همین حرف رو با عبارات مشابه تکرار کرد و ناخودآگاه  من را که فقط دورادور شنونده بودم  کمک کرد که فکر نکنم که اشتباه شنیدم!

یهو همه زندگیم جلو چشمم اومد
اینهمه سال محرومیت و تنگنا و محدودیت
اینهمه سال مراعات حال شون رو کردم که توی سی سالگی همچین چیزی رو بشنوم؟!!!
باورم نمیشد

اونا هرگز نفهمیدن با این حرف چه بلایی سره روح و روان من آوردن
مامان توی سکوت شنید و خفه شد!
هیچ حرفی نزد
و این برای من حکم تایید این حرف رو داشت

فقط خدا میدونه تا یه هفته  چی کشیدم ولی اونا اصلا متوجه نشدن!!!!!!!!!!!!!!
اما آخر هفته که عمو بزرگه و خانمش و عمه اومدن تا من رو دیدن فهمیدن حالم بده
عمو سربه سرم گذاشت: اه اه اه این چه قیافه ایه!!
و من هم که شده بودم مث شیشه یهو شکستم و زدم زیره گریه!
همون اشک لعنتی!
عمه و زن عمو اومدن و سعی کردن بفهمن و من براشون گفتم ......
خونواده خونه نبودن

زن عمو حرفای زد که من نمیدونستم.....
گفت اما بارها بابات به ما گفته که صنم خیلی خیلی توی خونه ما زحمت میکشه
 همیشه با شرم اینو به ما گفته
همیشه شرمنده تو هستن!!!!
عمه هم این وسط برای اینکه آرومم کنه پیشنهاد یه کار موقت داد تا کمی بیشتر از خونه دور باشم

(من تصمیماتی گرفتم بعد از این قضیه
تصمیماتی که شاید خیلی احساسی بود اما نتیجه اش خیلی هم خوب بود!!
در موردش یه پست دیگه مینویسم)

 اما امروز بعد از حدود یک سال وقتی باز هم سره آزادیهای نداشته ام چند جمله به مامان نق زدم بالاخره بهش گفتم که من یه ساله دارم سره حرف بابا عذاب میکشم
من یه ساله هر روز خدا  به خودم میگم تو باعث سرافکندگی این خونواده ای

عکس العمل مامان تاریخی بود!

گفت من این حرف را قبول نداشتم
و بعد حرفایی زد که باید تو تاریخ ثبت بشه!!!!!!!!!!
حرفایی که شاید بعضاً هر روز مادرها به دختراشون بزنن اما من نزدیک سی و یک سالگی میشنوم!!!!!!!!!!!!

گفت من فرداش به بابات گفتم چرا این حرف رو به "دختر گل من" !!!!!    زدی
گفت تو هرگز باعث سرافکندگی من نبودی
گفت تو مایه افتخار من هستی
گفت من حتی به شاگردهام هم میگم دختر من دخترم نیس مادرمه!
گفت همیشه میگم که توصیه های تو توی هر زمینه ای کمکم میکنه زندگی کنم حتی دینداری کنم
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من موقع شنیدن این حرفا مث یه تیکه سنگ بودم و بعد رفتم سراغ آون و به داخلش خیره شدم
تا مامان اشک های شدید اما بی صدای من را نبینه!!!
کاش میشد همون موقع بغلش کنم
 آه ه ه ه ه ه ه ه

سبک شدم

همه لباسم از اشک مرطوبه
کیک امروز داره آماده میشه
باید بهش سر بزنم

من یه دختر پاییزی هستم پر از غم پر از شادی پر از افتخار   حتی اگه باعث سرافکندگی خونواده باشم
چون نتونستم توی تحصیل دانشگاهی  توی کار  توی تشکیل زندگی با یکی که معلوم نیس کیه و کدوم گوریه!!  موفق باشم

صدایی داره توی هدست بهم میگه : 
غمگین چو پاییزم از من بگذر
شعری غم انگیزم از من بگذر
سرتا به پا عشقم دردم سوزم
بگذشته در آتش شب چون روزم
غمگین چو پاییزم ...........

برچسب ها: دردودل، گذشته نمیگذره،

تاریخ : سه شنبه 14 مهر 1394 | 11:11 ق.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات

  • paper | بک لینک | بک لینک فا