تبلیغات
درد و دل هام - دایی جون و غیره!
سلام
خب حالا که دایی جون متاسفانه داره میره بالاخره وقتشه که ازش بگم......
دفعه اول که دیدمش  17سالم بود  اون دفعه هم شرایط خاص بود و دلیل اومدنش همه مون رو درگیر کرده بود هم من خیلی بچه بودم!!
ولی این بار واقعا از حضورش لذت بردیم
خیلی خلاصه بخوام بگم کنارش احساس انسان بودن میکنم، فراجنسیتی
درسته که نسبت خونی توی این صمیمیت بی اثر نیست
اما اون با احترامی که برای همه و همه محیط هایی که میره قائله  این بار دل همه رو برده!!!
برعکس خیلی از آدما که توی این سن ممکنه به سختی بشه تحملشون کرد  اون یه آدم مسن اما سره حال و خداروشکر سالم و خوش معاشرته
همیشه با یه سوال ساده از حال و روزم میپرسه و به راحتی میتونم باهاش حرف بزنم
خودش هم به راحتی جوابگوی سوالای ماست
البته اگه چیزی رو بدونه یا بخواد ازش حرف بزنه  یا خاطره تعریف کنه
اما اگه ندونه خودش رو مجبور نمیکنه توضیحات بی ثمر و الکی بده
تاکید میکنم این آدم با انعطاف مثال زدنی ش  کمکم کرد این روزا رو خوب بگذرونم
به قول مامان حالا که اون اینجاست حالمون جوری خوبه که نمیتونیم زیاد به چیزای بد فکر کنیم!
خوشحالم که اومد و بعده 14سال این بار واقعا دیدیمش و یه ارتباط خوب برقرار شد

ادامه در ادامه ! .......


به نظرم باید اسم عرق/بهار/نا/رنج رو بذارم معجونی برای روزایی که خواستگار دارم!!
این روزا روزای پرالتهابی دارم بچه ها
(الهام جون شاید یه شوک خودخواسته بدم به زندگیم!)
شاید تصمیماتی بگیرم که خودمم مطمئن نیستم توان اجراش رو داشته باشم
یه تصمیم سخت برای همه زندگیم
(ممنون بابت کمک هات  خانوم اردیبهشتی عزییییییییز!)

میترسم
چون قوی و پرظرفیت نیستم
اما تک تک سلول های بدنم درد دارن!
و بهم میگن وقتشه!!
بچه ها برام دعا کنین این تن ضعیف و این روح خسته تاب این تصمیمات رو داشته باشه
شاید من با تصمیمی که در این مورد میگیرم قوی تر بشم!
نه بابت رد موضوع توان دارم  نه برای قبولش
اما باید کاری کنم
بازم میگم برام دعا کنین شدیییییییید



برچسب ها: دایی جوون!، دردودل، تصمیماتم،

تاریخ : پنجشنبه 23 مهر 1394 | 12:33 ب.ظ | نویسنده : صنم اهلی | نظرات

  • paper | بک لینک | بک لینک فا